معين الدين محمد زمچى اسفزارى

414

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

الا البلاغ . من حكم رسانيدم ديگر در عهدهء تست ، كبوقا حظاى را بازگردانيده ، پنج كس از خدام بلغه و يكى از خواص خود دنداى نام نامزد كرد كه همراه ملك مسعود بسجستان روند و ملك شمس الدين را بگيرند ، ملك على پيش كبوقانويين عرضه داشت كه اگر شاهزادها ملك شمس الدين را حبس نكنند ، و مضبوط نسازند ، بىشبهه بمرور ايام ممالك خراسان را در تصرف خود خواهد آورد ، و هيچ شاهزاده را انقياد نخواهد كرد ، و حالا تمامى مردم اين خطه تا كنار آب سند ، و حدود هند در بيعت او درآمده‌اند ، و چندين قلاع و حصون ، كه سر باوج گردون دارد در تصرف اوست ، كبوقا گفت من اين معنى را دانسته‌ام تو سعى كن كه او را گرفته و بند كرده پيش من فرستى . امير شمس الدين اسفزار چون بر تمامى اين احوال و اسرار مطلع گشت بتعجيل هرچه تمامتر بسجستان رفت و هرچه ديده و شنيده بود بعرض ملك شمس الدين رسانيد ، پس ملك على مسعود با دنداى و جماعتى ببشاشت تمام متوجه سجستان شده ، چون برسيدند با ده هزار مرد سوار و پياده كوشك را كه ملك شمس الدين در آنجا بود در ميان گرفت ، و ملك شمس الدين آمادهء حرب شد ، دنداى با چند كس پيش آمده بعد از سلام و اكرام ملك شمس الدين را گفت شاهزاده باتو خان يرليغ بزرگ و خلعت خاص جهت ملك فرستاده ، چون او بدين جانب آمده بود كبوقانويين ما را فرستاد همراه ملك على ، اكنون ملك اسلام بيرون آيد تا يرليغ و خلعت تسليم يابد ، ملك شمس الدين گفت من عشوه نميخورم بدين صفت كه شما را مىبينم بيرون آمدن مصلحت نميدانم شما اگر حكم و خلعتى آورده‌ايد بىدهشت پيش من آئيد تا برحسب حكم عمل واجب دانم ؟ و اگر بسخره و مصلحت ديد ملك على بدين ولايت آمده‌ايد بىملامت و گزندى بازگرديد كه برين قوم كه با منند اعتماد نيست ، برين منوال چند نوبت قيل و قال كردند سودى نداشت ، پس ملك على مسعود بپاى كوشك آمد و سخنان مزور تقرير كرد بجاى نرسيد ، پس ملك شمس الدين ملك على را گفت با چند كس از خواص خود پيش من آئيد تا بمشاورت و استصواب يكديگر اين ايلچيان را بازگردانيم ملك على گفت چنان كنم ، پس پيش ايلچيان آمد و با خويشان و اقرباى خود گفت چون دست يابم ملك شمس الدين را خواهم كشت ، هرگاه كه سر او را از كوشك پايان اندازم شما يك بار خود را در كوشك افكنيد ، پس ملك على با بيست مرد مبارز بر در كوشك آمد « 1 » غافل از آنكه ،

--> ( 1 ) - پا : آمد . مج : ندارد .